سلام. می توانید هرماه یا هر گاه که دوست دارید، مبلغ سیزده هزارتومان یا هر مبلغی که دوست دارید، ـ بی"در ازایی" ـ، به حساب سیبایِ شماره ی: 0101334649009 و یا به این شماره کارت سیبا: 6037991452091295 به نام مهدی هدایی واریز نمایید. "اینجا" را همواره با دیدِ "مُربّی" "نگاه" کُنید و "مُرَبّا"هایِ "خوش""مزه" و "خوش""قِوام" "باربیایید". "روزی""هست"،"مُربّایِ""قِوامیافته" "به بها" "می""خَرَند" "شَخصاً" جاودانه ... هر اتّفاق ِ "اینجا" ـ "هاگ" ـ، "کاربُردی"ی "گران""بها"ست، ـ ... أَللهُمَّ إِنّی أَسئَلُکَ بِبَهائِکَ کُلّه ... ـ با "قیمت"ی "ارز""آن"، هرچند که این "قیمت"ِ "ارز""آن"، گران تومان باشد، بی"در اِزای" ... مَهدی.
"سلام" آمدن ماه رجب بر "اینجاییان "وشما استاد"مبارک"باد درآگاهیکده ی پاسخ درپُست پارسیگردانی "کتاب": و الملائکة = "تهنیاز, تهینیاز" "به فرمان ها" آورده بودید. ممنون ,"فرمان یابی"و"فرمان پذیری" مرسی
"سلام". چه خوب که دقیقید. دقّتتان افزون و مانا و همه گیرای! "بیچُونیان" به همان معنایِ "به فرمان ها" برایِ ملائک بیشنشین استی. "تَهینیاز رای برایِ صمد به کارگیری برتر استی. واژه ها در کار را معنا بایستی در آگاهیکده ای مجزّا "پرداخت" شُدی. بادا که زود. مَهدی
سلام استاد. استاد من از ذهن فرای ماده چیزی نمیدانم، لطفا شرحی بر این مطلب بیاورید. ممنونم.
تا مهار وَ ذِهن شمای نیز وَ دو چشم تو نیز و که جُوع و عَطَش همیشه نبود برایِ خطای، همیشه مهیّای

سلام. هرکه آفریننده است و هر "آن"ش را بر "ثانیه"هایش نو به نو می آوَرَد و می گُذَرَد و بر اسبِ کُهنه یِ دیگران، کُهنه سوار نیست و لذّت تمام سلّول هایش را در تمام لحظاتِ هر دم و بازدَمَش فراگیر است اوی دارایِ ذهن است. "فرا" فقط مُختصّ "یک"ی است که مطلق برازنده یِ "وی". همان الله اکبر که می گویید که یعنی الله فراتر ـ که یعنی همان فراترین ـ استندی. ذهن که فرا نمی تواند باشد. امّآ ذهنی که نو می زیَد مُدام و آن به آن و در "آن"، یعنی با خلّاقیّتِ "خلّاق"ِ مطلق دارد همخانِگی می کُنَد و به نسبتِ "ظرف"َش بر دیگرانِ گُم در نیازهایِ از سر ِ "فقر" برنیاورده برتری می یابَد. البتّه نیز کسانی هستند که در همین سرزمین ِ بی نیازیِ نسبی ِ خویش، باز گُم در همان بی نیازیِ نسبی ِ خویشند هان!، به هوش! کسی برنده است که پرنده است و پرنده کسی است که بر توسن ِ لذّت پای بر رکاب شوق و افسار نَمانِش به "دستان" "بتازَدی "جّانانه". این تصویر و این بُعدبازی ها همه "گُمکُنبازار"ند. من این را برایِ این گذاشتمی که "این" پُرسید بلکه و من "این" پاسخ دادَمی وَ دیدمی که کسی محو تصویر و کلام تبلیغی آن بیش می گرددی یا بر مفاهیم حقیق ِ همراه و ذیل ...
و اسلحه ساز خِرفت
و یک خر اسلحه خَر

و کثرتِ مُحکم سِفت
و اسلحه ساز خِرفت

و یک خر دیگر اگر،
که یک خر اسلحه خَر وَ نبود
و سودِ احمق ِ اسلحه ساز خِرفت

شده چند صد و ده دهه هایِ برابر ...؟
اگر که اسلحه خَر

ـ خر اسلحه خَر،
و بِلاوَنسبتِ خر ـ
و نبود ...
چه به سودِ بشر همه بود؟

و هاتفه گفت چو توان تو بود و بِشُد،
به مرکز مهر و صفا تو بپَر
و چو پولی اگر
به بهانه، بها
ـ و هرچه که بود و بِشُد ـ

تو بِخر
که عقل بشر
همه زایده شد به فنا
مگر که آدم فهم و قَدَر
که آدم "سالم"ِ "دارا"
...
![]()
و هاتفه ایچ وَ نزد که حرفِ هوی ...!
زد؟

و چه، سودِ تو بود
چو "ثانیه" رفت
تو نیافت،
دلیل ِ سُجود
و فرصتِ کَف همه، شُد

و دوزخَت آغاز ...
شراره یِ حسرت
به "دل"کده باز

...

چو کسی وََ نبود که تو رای وَ شُنود

و کسی که تو رای وَ ستود ...،

رهَت این که کنون وَ ببود؟

وَ چو بود،

چه تو رای سود؟

!
چقدر چهره اش آرامش داره حسوديم شد رها رها
این جمله را فیروزه می نویسد که نامش، فقط نامش حتّی مملوّ از آرام و قرار و آبی و سبز و رهایی است ... فیروزه را کاش هرکسی قطعه ای بر دیدرَس همواره می داشتی، پُر آرامشزا و نیکوستی ... و لیکا این فیروزه که جمله یِ فوق نِبِشتی و "اینجا"یی شده استی حتماً واژه یِ ویژه یِ جمله اش را به مَزاح گذاشتی و خیش و خویشش نیز از آزادی و رهایی از بندهایِ گونه گونه گوناگون موّاج استی ها ... و مقصودش این عکس این قطعه استی که فاطمه رای بر آن بودی که شرحی بر آن نگاشتمی و هر دو رای به چشمانم گذاشتمی و هم قطعه را و عکس چهرآرامش رای و هم شرحش را "اینجا"ی اکنون می آوَرَمی اهدای به هردوانه یِ حضراتتان و همه و همه های ...
سلام استاد.لطفا بر این مطلب شرحی بیاورید.ممنونم.

کَند همه بَند وَ ببایَد و بَند
همه کَند،
ـ چو اهل "شهرخدای" ـ
"شهر" که می دانید که ماه را می گویندی. هم آن تعداد روز ِ همچسبانرای را و شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَهم خودِ حضرتِ ماه رای. شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. و این "شهرخُدای" عجب "ساز"و"نوایی" دارد وا! بمانَد حالا که چه مُفت می بازند واردیانش و کاش "خالی" کَمینه خُرّاج بودندی و مملوّ پُری از گَند نمی رفتندی گَندیّون و بس چه "گران" به "بها" "بَرنده"یِ "چندینی برابریَ"ندی "آنان" که "پَرَندی" در این شهر امن و امان. و به شرطها و شروطِها لیکی ها! بعد، این ها که اهل این شهر هستند و سال را به شوق این یک ماهِ تهینیازضیفی "می"پرورَندِیَش"، کارشان چیست مگر؟ هان؟، جز این که بندها بگسلَندی به تمام و در عین لذّت و کام ...؟ و لیالی و ایّام و ساعات و "ثانیه"هاشان همه "جام" ... مَملُوّ از "شراب"ِ "ناب" و مستی؟ خیر! جانا، "هستی"ِ محض را "برآغوش" و "نوازشگیر ..." ... "اهل"ِ "شهرخُدای" و مَرای کو که شرح بر "آن" نَهادَمی ... آی! که "اهل"ِ "شهرخُدای" ...
از این همه من تو وَ مای و او و شمای
و تا مای درگیر این من ِ خویش و این تن ِ خیش و توییم و شمای و حضراتِ آنهای و اوی و چرای و اگرها و وَ وای و مگر و چه می شد ... عزیز دلا!، چگونه "رها" ها؟ ... و هرکه "چشید" فقطی "رسیده"، "آن""مزه" رای وَ به "چشم"ِ"مقدّس"ِ خیش وَ "بدیده" ...

شده لایق ِ وصفِ رهای
میانِ "ثانیه"
"رمز"ِ ورود به ساحتِ "ایستا"ی
و هرچه که هست جز "او" که وَ "هست"ِ مطلق ِ "ماست"، همه پویای و وَ جویای و "فقیر" و "بسته" و "گیر" و فقط "وی" ـ آهای که اهل درایت و فهم، "ایستای" ـ و لایق ِ حمد و ثنای ـ ثانیه ـ های و همان جنابِ حضرتِ "دوستِ""قدیم"ی ... "مُقیم"ِ"عالم"ِ"تنها"ی ... "ال ام بی"ِ"دیش"ها "نصب"؟ ها؟ ...
جنابِ حضرتِ "دوست"ِ"قدیم"
"مُقیم"ِ "عالم"ِ "تنها"ی
در عین ِ بازدم و دَم
پُر ِ لذّت و شوق و شعور و شور و شعف
گرفته به کف وَ حنای
به سِدره "رسیده" بدونِ جفای
و آن صدرة المنتهای رای می شناسید؟ "این" را می گویم: بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَي(1) مَا ضلَّ صاحِبُكمْ وَ مَا غَوَي(2) وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَي(3) إِنْ هُوَ إِلا وَحْي يُوحَي(4) عَلَّمَهُ شدِيدُ الْقُوَي(5) ذُو مِرَّةٍ فَاستَوَي(6) وَ هُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلي(7) ثمَّ دَنَا فَتَدَلي(8) فَكانَ قَاب قَوْسينِ أَوْ أَدْني(9) فَأَوْحَي إِلي عَبْدِهِ مَا أَوْحَي(10) مَا كَذَب الْفُؤَادُ مَا رَأَي(11) أَ فَتُمَرُونَهُ عَلي مَا يَرَي(12) وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَي(13) عِندَ سِدْرَةِ المُْنتَهَي(14) عِندَهَا جَنَّةُ المَْأْوَي(15) إِذْ يَغْشي السدْرَةَ مَا يَغْشي(16) مَا زَاغَ الْبَصرُ وَ مَا طغَي(17) لَقَدْ رَأَي مِنْ ءَايَتِ رَبِّهِ الْكُبرَي(18) هنوز کَمَک هایی "کُمَک"ی ها نیازستی ... صبوری کن صبوری کن صبوری تا صیقلی گردی صیقلی گردی صیقلی و سپس که "مواقع""نجوم" شد، هجوم ِ حقایق را بلکه "توانا"ی ... و اسرار حقّ را نیز که می دانید که هرکه را آموختندی ...
در عین ِ صفا
و مرکز دایره هاست
که مرکز "آن"
جنابِ شخص شخیص خداست
...
و هاتفه "اینجا"ست
به معنی "این" که، بس کُن دیگر! آیّ! "گذار" که ""گذَر" = "عبور"" به "حضرتِ نور"، "باران" "به "جای" و "به "وقت" ...

"سلام استاد" "شاگرد""تان" این اندازه فهمید مثل همیشه "بارش""تصحیحتان"به کُمک "خاهان". فهمیدم، هنر لذّت بردن از لحظه همانا، همان تمرکز و بودن ِدر لحظه است، این، که با تمام حواست در همان کاری باشی که دست گرفتی در آن ظرفِ از لحظات، به نسبتِ "کارها". خانه ی به موقع ای برای انجام نوشته (پای کتاب ِناظم ِ"قُلّه" باز، انشاءالله). همانطور که ثبت رأس های نماز = حضور. و به یاری ِالله اجازه ندهم هوسی، پنجره ای برای ذهنم باز کند. همانطور که گفتید با این کار، مهار ِذهن و چشم می کنم وَ هر چه قرار، برای مَوقُوت هاست همان، به نحو احسن و امکانم. استاد یادم می آید وقتی الله را تعریف فرمودید از کلمه ی تهینیاز و تهنیاز ـ تهینیاز برای این که حضرتش از نیاز خالی است و مملوّ بی نیازی است و تهنیاز برای این که هرکه هرچه می گردد باز نیازمندِ چیزی است و مگر دست به آن تهِ نیازش بیابد که همانا همان تهینیاز هستندی وَ این فرد به تهِ نیازش که همانا شخص "هموستندی" "دست""می""یابد". ـ و برای ملائکه هم از ته نیاز و تهینیاز استفاده کردید! ـ کِی و کُجایَش را اگرم بیاوریدید ممنونی افزونم نموده ایدی. لیکا، اگر ایشان را تهینیاز و یا تهنیاز برشمرده باشَمی از دیدِ بی نیازیِ حضراتشان به بجز "آن تهنیاز و تهینیاز" لایزال بوده بایدی بوده استی به قطع. ـ الان یادم بر این آیه آمد ... یقول للملائکة اَهولاء ایاکم کانوا یعبدون؟ قالوا سبحانک انت ولینا من دونهم بل کانوا یعبدون الجن! اکثرهم بهم مومنون! و یادم می آید تدریس کرده بودید همیشه شیطان _ جن _ ـ و قطعاً منظور این نیست که جنّ همانا همان شیطان استی و بلکه این استی که شیطان از جنّیان استی که از آتشَندی آیای؟!، یا آفریده یِ آتَشَندی ... ـ "ای وای!" ـ ـ برایتان پنجره می گشاید در "مسیری" که روانید ولی شما ذهنتان به پنجره ندهید که هوس است. ـ "آفتاب"ی "لبِ""در""گاه"ِ شماست، که اگر "در" را "بگشایید" به "رفتار"ِ شما "می تابد" و شیطان و تاریکی و عطش ـ آتش آیاستی؟ ـ عدم خاهَدی شد و مولود، نور "لذّت" ... و این معنایِ "آن""عزّت" استی اگر کسی وی در پِی ... ـ "شاگردتان" برای نجات از تکاثر این اندازه یافتم "بارش" بهتر از شما می خاهم و تصحیحم تا "رها" "زیست" کنیم و "شکر" ممنون
"سلام" استاد من تقصیرم رو در تکاثر دیدم و راه حلش رو در یاد داشت کار دیدم و درست انجام دادنش ... دارم هشتینه اش می کنم تا تقصیراتم را کمتر و کمتر کنم "راه"نمایی هایتان هم "چشم" مرسی
سلام. بساخُرسندی! لیکا از پیش و از پس ِ ایّآم و ساعات و لحظه هایش مُدام گفتمی که مبادا که در اطراف و در خیش و در خویش یک طور دیگری مشاهده باشید ها! مثل همه "امّآ"، آگاهانه در گرو ِ "خوب""زیستی"ِ خیش و خویش و خویش و دیگران به ترتیب اولوّیّتِ اطرافتان ... همسر ـ اگر دارید ـ، فرزندان ـ اگر دارید که مباد! ـ، والدین با اولویّتِ چندینی چندانی چندین و چند برابریِ مادر ـ اگر دارید حفظ در عین سلامت بادندی و گر خیر روحشان شاد بادا "آنجا" ... ـ، هم سایگان، بستگان نسبی و سببی و دوستانتان و ... وَ اگر فرصتی شد و تخصّصی بر تخصّص هایتان افزون بودی، "خوب""زیستاندن"ِ هرکه در "خوبزیسترس"ِتان ... . پس مباد ایییییینّ همّمممممّه آموختنی هایِ "اینجآ" تفاوتی در شما ایجاد کُنَد که کسی را آزاری در رسد و یا نگاهی جز عادی به شما انداختی وا!. امّآ بعد، این تکاثر اگر کوثر بشود که یعنی اِندِ "رهایی و آزادی و عشق و حال و شور و مستی و نشاط و نشئه و به به و به به ..." عزیزا!. وَه که این کتابِ کوچک امّآ بس ِ "قلّه" چه ها که نمی کرد اگر باز می نوشتمیَش جانا!، سخن از عمق ِ دلِ ما فرموده ایدی در جایی که از "قلّه" نوشته ایدی. این "کارگاهِ 13" نیز. بادا که بودمانی سر رَسَد وَ مرا به حال درکَشَد و از قال و قیل اطراف برَهَمیّ و بر "مَزرَع"ِ خُردَکَم به "کِشت""ایستَم"یّ و "بر" "داشت" کُنَمی برایِ همّممممممممممممّه و حیات بارش گیرَدی بلکه بر سرزمین اموات و "حقیقتِ شادی و عشق و شور و نشاط و نشئه و رهایی و آزادی و نور و لذّتِ "عبور" و ..." باریدی ... . وین "راه"، خویش به در او گام نهادندِگان می نمایَدی که چُون بایَدی رفتی و چُون که بشایَد. مرسی.
فقط عشق، علاجِ سقوط و کلید، لامسه بود و "سکوت"

سلام استاد.لطفا شرحی بر این مطلب بیاورید.ممنونم.

سلام. عشق را با ""پایِ برهنه" = "سکوت"" درمی نوردید می بایستی و شایستی. این مطلب نشان دهنده یِ چکیده یِ همه یِ این نا به سامانی هایِ تمام دنیاست! کسانی که دست به کارهایِ نابکار می زنند، کسانی که جنایت می آفرینند، کسانی که خیانت می کنند، کسانی که آزار می رسانند، قریب به اتّفاقِ بیماران جسمی حتّی وَ روحی ـ خصوصاً خصوصاً خصوصاً در ایران ـ، کسانی که کارشان را درست انجام نمی دهند، کسانی در کارشان جدّی نیستند و مدام لَنگ می زنند و تنبلند و از کار فراریند و این پا آن پا می کنند، تمام دمدمی مزاجان ... معتادانِ به همه یِ انواع در همه یِ حواسِّ پنجه ... همه مشکلشان همین نداشتن ِ عشق است! قدری هم بگویم که عشق با هوس فرق می کند. هوس بس نمی شناسد و عشق هوس نمی شناسد. هرکه عشق داشت، هرچه می کاشت همه را برایِ شادی و رفاه و عشق و شور و شراره یِ شعفِ جامعه بر می داشت و انبار نمی کرد و در لحظه هایش که حقیقتِ لذّت بودند رها بود و "دارا" ـ مملوّ پول بود و ثروت ... ـ. امّآ ...!، یک امّآ "اینجا" هست که آن هم این است که پیش از به دست آوردنِ "آن" بایستی توانِ رهازیستی را فراموش نکرد. در "عشق"، جدایی نیست، گله نیست، غصّه نیست، اندوه نیست، نق نیست، توقّع نیست وَ اگر به هر دلیل پیش آمد، فَردِ "عاشق" یا "عاشقه" "باز" "می""زیست" ... بایستی در عمق، اهل سرزمین ِ کَنِش "بود"ی. "رها"یی "اصل" "نخست" "وصل"ِ به "آن" "ثانیه" استی، "جنابِ حضرتِ تنها"ی. و هرکه از "او"ی ماند، "باخت". نبایَد و نمی شایَد که برایِ یک صد سال یا بیشَکی یا کَمَکی "دل" را "بست"ی ها!! به هوش نیز. برایِ نیفتادن و به تَبَع، "ایستادن و صعود و عروج و قلّه و رهایی و پرواز و جَنب و جوار ..."، عشق لازم استی هوار هوار هوا ...ر. و کلیدِ ورود به این سرزمین ِ تقدّس، لامسه استی بر یار یار یا ...ر وَ در عین ِ "سکوت". عین را نیز بلکه چشمه گرفتی که لذّتِ در "آن"یَش رای مراتبی است بس والای ... و درود به "آن"ان که در "آن" و شادِشان بادا برکت سان ...
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقي گر زين سروگر زان سراست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن

برایِ پیری و مرگ تو مزای،

و کَسب و نَهادن و گور

و جانِ یک صَده دادن عزیز!،

و ذَرءِ جهنّم و چون آب
در عالم معنای
ـ کنون که بی اجازتت آمده ـ، نیز
و ساعتیانه در عالم کار
تو شو آدم "دارا"ی
و دستِ هرکه توانای
برایِ عروج و حلِّ در عالم اعلای
هزینه نمای و بگیر و ببَر
در عین ِ لذّت و سَر، همیشه تو مان

برایِ اهالی ِ "شهرعزیز"

مثالِ لذیذِ جوان

کَند همه بَند وَ ببایَد و بَند
همه کَند،
ـ چو اهل "شهرخدای" ـ
از این همه من تو وَ مای و او و شمای

شده لایق ِ وصفِ رهای
میانِ "ثانیه"
"رمز"ِ ورود به ساحتِ "ایستا"ی
جنابِ حضرتِ "دوست"ِ"قدیم"
"مُقیم"ِ "عالم"ِ "تنها"ی
در عین ِ بازدم و دَم
پُر ِ لذّت و شوق و شعور و شور و شعف
گرفته به کف وَ حنای
به سِدره "رسیده" بدونِ جفای
در عین ِ صفا
و مرکز دایره هاست
که مرکز "آن"
جنابِ شخص شخیص خداست
...
و هاتفه "اینجا"ست


تا مهار وَ ذِهن شمای
نیز وَ دو چشم تو
نیز و که جُوع و عَطَش
همیشه نبود
برایِ خطای،
همیشه مهیّای


فقط عشق، علاجِ سقوط
و کلید
لامسه بود و "سکوت"
LOVE IS A CONNECTION BETWEEN LIFE AND HUMANNBEINGS



آمار
وبلاگ: